هی زور میزند بخندد .
صبح که از خواب بیدار میشود بخندد .
شب که به خواب میرود بخندد .
که شبیه خوشحالی های خودش باشد ..
اما خب انگار زور ِ آدمها بی انتها نیست ..
زور تمام میشود ..
خنده اگر هی دلیلش شارژ نشود ، تمام میشود ..
روزنه ی امید اگر خاک بگیرد ، بسته میشود ..
حالا هی زور بزن امید بریزی توی روزهات ..
بسته است آقا جان .. خاک چپیده توش .. هی امیدها به درِ بسته ی خاکی میرسند .. از آنهمه گردو غبار سرفه شان میگیرد ..
امید هست ها .. اما جاری نیست .. ساکن است .. سکون اما به درد نمیخورد .. سکون ته نشینت میکند ..
بعد که ته نشین میشوی ..
یکهو به سرت میزند ، که نکند من اصلن برای همه این رویابافی ها کوچک باشم .. که نکند دست نبافتنی باشند .. که نکند اصلن برای زندگیم نباشند ..
بعد ته دلت خالی میشود .. چشمهات پر ..
بعد هرچه ببینی دیگران رویاهات را تصاحب می کنند چشمهات پر تر ..
تو خالی تر ..
که یکهو زنی از عمق ِ وجودت زیرِ گوشت بخواند : مگر نمیشود آدمی به یاد ِ آنده اش بیفتد و سخت بگرید ؟ ..