این روزها که باید هرطور شده به هر زحمت بگذرانمش ،
از بس نمی خواهمش ريال
از بس شبیه ِ هرآنچه خواسته بودم نیست ،
برای التیامِ نخواستن هام مینشینم فکر می کنم از 7ِ صبح که بیدار میشوم برم آن دانشگاهِ خراب شده ، تا موقع برگشت چه کارها کنم که نپوسم ..
چند روز زبان خواندم .. تمام شد ..
بعد با خودم گفتم های .. "آن" بس است اینهمه نصفه نیمه بودن ..
10 تا کتابِ تا نیمه رها شده ؟ تمامشان کن ..
یکیشان را از 7.5 ِ صبح دست گرفتم ..
نشستم توی تاکسی ِ به سمت ِ دانشکده پزشکی ِ شهرِ کاش ها ..
برای اولین بار بیخیال ِ اینکه دیر میرسم ، به ساعت نگاه نکردم و فقط کتاب خواندم ..
" تمام ِ چیزهایی که جایشان خالی ست "
که به طرز ِ عجیبی داستان هاش شبیهِ حفره های خالی ِ روحش بود .. شبیه همه چیزهایی که جایشان درد درونش خالیست ..
: سرِ همین چهارراه پیاده میشوم
: 1500 تومان
" میخواست کاری بکند ، چیزی را تغییر دهد . اما کسانی که چیزی سرشان میشد چیزی را تغییر نمیدادند و کسانی هم که چیزی را تغییر میدادند ، هیچ چیز سرشان نمیشد "
و چقدر 7-8 صبح خیابان ها زنده اند .. زنده اما خواب .. اما خموده ، بی حوصله ، بی نقاب .. آدم ها حوصله نقاب زدن ندارند آن موقع صبح .. خود ِ خودشانند ..
خود ِ خودی که فحش ِ خواهر مادر نثار ِ راننده ی ناشی می کند ..
می نشینم سرِ کلاسی که دیر رسیده ام ،
کمی به همه آدمهای کلاس نگاه می کنم .. این همه پزشک بعد ازین ! .. چندتامان آدم ِ درست و درمانی میشویم ؟.. چند سال ِ دیگر هرکداممان کجاییم ؟ .." اتاق ها به نوبت برایش بیگانه میشدند و بالاخره هم به کل از مالکیتش در می آمندند"
یاد ِ حرف ِ دیشبم به ص می افتم : حفره هایی در منند که از من خالی شده اند .. مرده اند .. به کل بی سکنه ..
استاد می گوید شماها باید مراقب ِ حرف زدنتان با بیمار باشید .. از کلماتِ لاتین برایشان استفاده نکنید .. اگر بگویید ترومبوز فکر می کند زندگیش دارد به پایان میرسد .. بگویید لخته ی خون ..
و به این فکر می کنم چه زندگی ها ، چه دل ها ، چه روح و روانهایی قرار است به کلمات و تفکر و دست های ما بند باشد ..
"در آن لحظه مارتینا به نظرش خیلی بزرگ می آمد ، شاید برای اولین بار ، از خودش هم بزرگ تر ، پر از نیرو و اطمینانی که هر زن باید داشته باشد "
هر زن ؟ نگاهی می اندازم به خود ِ در آستانه ی 24 سالگیم .. نیرو و اطمینان .. چقدر خالی م از هر دو .. گی پس نوبت ِ رسیدن ِ من از پس ِ اینهمه دویدن است ؟..
که بایستم روی قله ، بگویم من پرم از همان نیرو و اطمینانی که هر زن باید داشته باشد .. پر از رسیدن ..
و استاد هنوز دارد از طرق ِ مختلف ِ جلوگیری از بارداری حرف میزند ..
و فکر می کنم به همه ی آن دختر و پسر هایی که می توانستند برای خودشان کسی شوند .. یا حتی کسی نشوند و پر از توانستن شوند .. و این روش های مختلف حتی نگذاشت پایشان به زمین باز شود !
که لابد برای خیلی هاشان چه بهتر ..
اصلن چه اهمیتی دارد ..
" تزئینات ِ کریسمس ِ ویترین ِ مغازه ها و نوارهای رنگی ِ آویزان از درختها که از باد و باران بهم ریخته بودند ، حالت ِ جشنی را القا می کردند که مدتها پیش تمام شده باشند .. "
و باز یاد ِ حرفهام به ص می افتم .. که سالهاست دیگر نمی توانم بگویم فلان روز بهترین خاطره ام بود .. که اصلن هیچ روزی خاطره نمی شود ..
که انگار مدتهاست زندگی هی خود به خود اسکیپ شده باشد و زیستمان به تعویق افتاده باشد ..
سالهاست آثار ِ باقی مانده از جشنی دورم ..
توی تاکسی ِ برگشت راننده روضه و نوجه گداشته است ! توی این شهر ِ همیشه عزادار .. مداح داد و ضجه میزند .. زن ِ کنار دستم میگوید آقا صدایش را کم کن .. دلمان روضه است .. زندگیمان روضه است .. تو دیگر دست بردار ..
" وقتی آدم احساس کنه خوشبخته دیگه دوره ی خوشبختی سر اومده .."
دوره ی خوشبختیه ما هیچ وقت سر نمیاید از بس نمیرسد ..
میرسم نزدیک ِ خانه .. از مهد ِ کودک ِ روبه روی اتاقم رد میشوم .. مریی به مادر ِ یکی از بچه ها میگوید باید شعر ِ پاییز یاد ِ بچه ها بدهم .. پاییزه پاییزه برگ از درخت میریزه ..
به این فکر میکنم که آخر ِ این پاییز بالاخره نوبت ِ شمردن ِ جوجه های ما میشود یا نه ..
" پرنده بودن و هیچ وقت پرواز نکردن ، رویای ِ یک ترانه را دیدن و آن را هیچ وقت نخواندن .. "